آلپاچينو; يك سيسلي هاليوودي
او فردي تودار، متفكر است كه پدر و مادريسيسيلي دارد، سخن از (آلفردو پاچينو) است كهدر 25 آوريل 1940 در نيويورك بهدنيا آمد...او نامزد دريافت جايزه اسكار براي فيلمهاي پدرخوانده 1، پدر خوانده 2، سرپيكو، بعد از ظهرسگي، عدالت براي همه، ديك تريسي، و برندهاسكار فيلم (بوي خوش) است، او در طي دورانبازيگرياش نزديك به 70 فيلم بازي كرد كه دربيشتر آنها نقش اول را ايفا كرد، در ذيل گذري برزندگي او خواهيم داشت...
![]() |
هنگامي كه آلپاچينو با فيلم (قهوه چيني) بهبيست و پنجمين فستيوال بينالمللي فيلم تورنتووارد شد، حضورش همگان را شگفت زده نمود.او به اتفاق (روبرت دنيرو) به عنوان بزرگانبازيگري شور و هيجان بزرگي در فستيوال به راهانداختند كه تا آن روز بيسابقه مينمود. آلپاچينوكه تنها فرزند (سالواتوره) و (رز پاچينو) بود دربيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا به دنيا آمد وهنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر ومادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او بامادرش زندگي ميكرد. از همان دوران كودكيبه لحاظ اين كه مادرش يك هنرپيشه بود با دنيايبازيگري آشنا شد و شخصيتش به عنوان يك بازيگردر فيلمهايي كه با مادرش بازي ميكرد، شكلگرفت. او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگريآغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عاليبازيگري شد. اما از آنجا كه زبان انگليسياشضعيف بود، نتوانست هيچكدام از كلاسهايآكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آن جااخراج گرديد. او سپس به كارهايي چون كارگريو كنترلچي بودن سينما رو آورد تا توانست باسرمايهاي كه از اين كارها به دست آورده بود دراستوديوي هنري (هربرت بركوف) ثبت نامنمايد. او در آنجا زير نظر (چارل لاتون)آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانستدر سال 1966 جايگاهي براي خود در ميانبازيگران باز نمايد. او به عنوان نقش مقابل (جيمزارل جونز) در تئاتر (خزشهاي صلح) اولين كارهنري خود را آغاز نمود و بعد از آن به خاطر نقش(مورفي) در (سرخ پوستها برانكس راميخواهند) موفق به دريافت جايزه ويژهگرديد. او در سال 67-68 به عنوان
![]() |
غرور، روش حرفهاي ما نيست
آلپاچينو در مورد غرور ميگويد: البتهخودبيني بخشي از بازيگري است، البته بهتر است،غرور را تمرين كنيم... به نظر من هر شخصي بايدكرامت و عزت نفس داشته باشد و نياز دارد كهمطرح شود، اما آنهايي كه در اين وادي بيهودهمغرورند، بازيگران خوبي نيستند و اين يك ويژگياست كه از نهاد زندگي اشخاص نشات ميگيرد...به نظر من غرور، منسوب به يك بازيگر حرفهاينيست... كه اين ميتواند از نقاط ضعف يك بازيگرباشد... اي كاش ميتوانستم موضوعي را مطرحكنم، اجتماعي اگر در مورد توانايي هايم از منسوال ميكرديد، باز هم چنين مكثي در پاسخداشتم، شايد به اين خاطر كه هر دوي اين مباحثيكي هستند. وي در پاسخ به خبرنگار Imodb درمورد اين پرسش كه به عنوان يك ستاره سينما،حالت مرغوب
![]() |
كنندهاي را براي كساني كه باآنهاكار ميكنيد به همراه ميآوريد، ميگويد:من واقعا اين گونه فكر نميكنم، من ابتدا به كارنزديك ميشوم و آن را به همان شكل كه هميشهانجام دادهام تمام ميكنم... و اگر احساس كنم كههمكاران من در زمان تصوير برداري از منميترسند شايد نتوانم بازي كنم، چرا كه كار،گروهي است، درست مانند يك اركستر كه بايد بايكديگر هماهنگ باشيم، اگر يكي از اعضاي گروهاحساس كند كه ديگران از او ميترسند، نميتواندبه راحتي كار خود را انجام دهد و ساز بزند و مندقيقا اين احساس را درك ميكنم...
يك فرد افسانهاي
خيليها براين عقيدهاند كه (آلپاچينو) يكفرد افسانهاي است. آيا او اين عنوان را دوستدارد و زماني كه مردم از او به عنوان افسانه يادميكنند چه عكسالعملي از خود نشان ميدهد؟(اگر ديگران اين طور ميگويند، من هم مجبورهستم بگويم: شايد مدتي آن طرفها بودم). اينتنها چيزي است كه ميتوانم در پاسخ بگويم، امامن خودم را با اين شرايط وفق دادم).
آلپاچينو در گفتگوي خود به اين مسئله اشارهميكند كه در قالب يك بازيگر پرمشغله كه اغلبدور از خانه است، كنار ميآيد، ميگويد؟ به طورمعمول در فيلم هايي كه بازي ميكنم، زندگيخودم را به من يادآوري ميكنند، چيزفوقالعادهاي كه در مورد سينما وجود دارد، ايناست كه هر بار با افراد جديدي آشنا ميشويد ودوستاني جديدي پيدا ميكنيد. بسياري ازبازيگراني هم مثل من تصور ميكنند كه گردهمآمدن براي به ثمر رساندن يك فيلم مثل يكزندگي خانوادگي است. وي در پاسخ به اينپرسش كه درباره بازيگراني كه حاضرند كمتر ازقابليتهاي واقعي شان مورد توجه قرار گيرندولي در عوض پول بيشتري دريافت كنند چهنظري داريد؟ اگر چه اين كار را براساس عقيدهايكه دارند انجام دهند، در صورتي كه بسياري ازبازيگران واقعا مستعد آن دستمزدهاي كلان راكنار ميگذارند و در اين مورد چه فكر ميكنيد؟،ميگويد: (من صادقانه فكر ميكنم اين چيزهامربوط به شيوهاي است كه اين دوستان به كارميگيرند چيزي كه مردم از ما انتظار دارند كاركردن است. بسياري از اين ستارگان بسيار خبره وبا استعداد هستند. آنها برنامهي مشخصي راطراحي ميكنند تا بينندگان را مجبور كنند بهسينما بيايند و آنها را ببينند، اين چيز خاصي استكه بايد تحسين شود و به آن ارزش داده شود، منمشوق بزرگ آنان هستم)
مرگ مادر سخت بود
او بدترين روزهاي زندگياش را اين گونهتعريف ميكند (زماني كه مادرم با دنيا وداع گفت،مدتي در بيمارستان رواني بستري شدم چرا كهنميتوانستم تحمل كنم، پس از مرخص شدنسعي كردم، خود را سرگرم كنم تا غم از دستدادن مادر را فراموش كردم و چيزي جز نيايشنميتوانست مرا آرام كند... درباره او بايد گفت:او بدون هيچ لغزشي، راهش را براي ايجادلحظههاي بهتر، روي پرده ادامه داد و تنها بازيگرمردي است كه در طول يك سال، هم برايبهترين بازيگر نقش اول و هم براي بهترين بازيگرنقش دوم، نامزد دريافت جايزه شده است. روشاو در بازيگري، طرز عمل بسياري از ديگر بازيگراندر طول دورانهاي مختلف است، تعدد بينظيرنقش هايش او را در بين بازيگران همعمرش بهيك ستاره تبديل كرده و تسلطش برروي پرده اورا در عالم سينما پابرجا كرده است.
آلپاچينو در نقش ناپلئون
وي كه حضورش در هر نقش، باعث ماندگارشدن آن ميشود به تازگي اعلام كرده كهميخواهد در نقش (ناپلئون بناپارت) در فيلمياز (مايكل رد فورد) بازي كند. اين دو بعد ازتجربه همكاري موفقشان در فيلم (تاجر ونيزي)تصميم دارند كه اين همكاري را در فيلمي كه بهسالهاي پاياني زندگي ناپلئون ميپردازد، ادامهدهند. فيلمنامه اين فيلم براساس يادداشتهاينوجواني به نام (بتسي بلكام) نوشته ميشود كه اوبه هنگام حضور ناپلئون در جزيره سنت هلن باوي ملاقات داشته است. بازي در نقش ناپلئونيكي از آرزوهايش بوده و هفت سال انتظاركشيده تا گروه فيلمسازي ايدهآلي اين پيشنهاد رابه او ارائه كند. هنوز نامي براي اين فيلم انتخابنشده اما تهيهكننده آن گفته كه ساخت فيلم درتابستان 2006 آغاز ميشود تا اولين نمايش فيلمدر جشنواره كن سال 2007 باشد. احتمالاعلاقهمندان آلپاچينو انتظار دارند كه بعد از بازياو در اين فيلم، ديگر هر وقت اسمي از ناپلئونميآيد، همگان تصوير آلپاچينو در اين نقشبرايشان تداعي شود.
منبع : ( این وبلاگ ) و http://www.ksabz.net/article.asp?AID=6192
بهترين صحنه هاي بازي آل در فيلمهايش
چهره ي توني باقي ميماند كه دارد با مامورهاي اداره ي مهاجرت آمريكا در مرز


صورت زخمي: پاچينو در نقش توني كم كم دارد به همه چيز ميرسد وارد سرزمين فرصتهاي طلايي شده و به قدرت و ثروتي كه آرزويش را داشته دارد نزديك ميشود كه ناگهان بالني كه رويش نوشته شده "دنيا مال توست" بالاي سرش به پرواز در مي آيد .كنايه رو نسبتا نچسبي است اما پاچينو چنان نگاه آكنده از شوق و حسرتي به بالن مي اندازد كه به عنوان تماشاگر رو ونچسب بودن آنرا فراموش ميكنيم.
صورت زخمي: وقتي توني مثل يك حيوان به دام افتاده در سكانس آخر فيلم داد ميزند و رجز ميخواند و آب دهانش بيرون ميپاشد
پدرخوانده 3: صحنه اي كه باز در اواخر فيلم ميخواهند مايكل پير رابكشند اما عوضش دختر بيگناهش كشته ميشود و مايكل روي پله هاي جلوي سالن نمايش مينشيند دختر مرده اش را بغل ميكند و نعره ميزند
بيخوابي: خستگي و پيري و بي حاصلي هيچ وقت بر پرده ي سينما چنين نمود روشني نداشته است به خصوص در صحنه اي كه پاچينو در نقش پليس گناهكار پا به سن گذاشته در ميان مه ايستاده و نميداند موقع تعقيب قاتل به كدام طرف شليك كند
بي خوابي: وقتي پاچينو بعد از اين همه سال بازيگري در سكانس آخر بيخوابي در برابر چشمهاي دختر تير ميخورد و دارد ميميرد اما دلش خوش است كه در اين سرزمين مه گرفته بالاخره توانسته شيطان را از وجودش بيرون براند حالا در چهره اش غير خستگي و بيخوابي چيزهاي ديگري هم به چشم ميخورند رضايت و رهايي پيش از مرگ
بوي خوش زن: پاچينوي پير وكور اما پر از تمناي تجربه لذت زندگي روي ميكند به پسر خام و مهرباني كه همراهش است و از وراي آن چشمهاي ظاهرا بيحس و نابينا با تحقير و دريغ به اش ميگويد: تو از درد چي ميدوني؟همچنین صحنه رقص تانگوی آلپاچینو در این فیلم بینظیر است.
مخمصه: آخرهاي فيلم است و پاچينو در باند آن فرودگاه تاريك نفس نفس ميزند و پي مجرم ميگردد كه ميخواهد با تير بزندش. حالت چهرهي پاچينو در اين صحنه وجه ديگري از پرسوناي سينمايي او را نشانمان ميدهد . اينكه اين آدم خسته و درمانده در عين حال چقدر دلش ميخواهد زنده بماند
بوي خوش زن : همه صحنه هايي كه پاچينو سعي ميكند از طريق آنها وقار يك بازنشسته ي كور را به شكل احترام برانگيزي به تماشاگر منتقل كند و درعين حال شكنندگي و درد و رنج دروني اش را فراموش نكند.
بوي خوش زن : بالاخره وقتش ميرسد كه پسر جوان و خام از آل خداحافظي كند . اما پاچينو با چشمهاي شيشه اي و نابينايش به ججلو نگاه
بهد ازظهر نحس: در جايي از فيلم پاچينو در نقش ساني با آن چهره ي زيبا و بچه گانه مامور پليس را صدا ميزند و زخمش را به آنها نشان ميدهد درست مثل بچه هايي كه پدرشان را صدا ميزنند تا به پدرشان بگويند كه چرا درست و حسابي مواظبشان نبوده تا دستشان"اوف" نشود.
دني براسكو: لفتي پير ديگر كارش تمام است سكانسهاي آخر فيلم است و پسر خوانده اش خائن از كار در آمده و هر لحظه منتظر است كه به دليل خيانت پسر كار خودش ساخته شود . اين است كه روي صندلي مينشيند و راز بقا نگاه ميكند . بعد تلفن زنگ ميزند و جواب ميدهد و گوشي را كه مي گذارد بلند ميشود برود جايي كه قرار است كارش ساخته شود . خستگي از سرو رويش ميبارد ميرود سراغ يك كشو و وسايل شخصي از جمله گردنبندش را باز ميكند و داخل آن ميگذارد . آن وقت با زنش خداحافظي ميكند البته به او نميگويد دارد كجا ميرود و پيغام مهربانانه اي هم براي آن پسر خوانده خائن ميگذارد و آن وقت در را باز ميكند كه برود ؛ اما درست در همين لحظه است كه بر ميگردد و نگاهي آرام و پر از حسرت به آكواريوم گوشه ي راهروي خانه مي اندازد پاچينو درست همين جاست كه طلوع ميكند اين نگاه به آكواريوم هم از همان صحنه هايي است كه معلوم نيست آل في البداهه انجام داده يا برايش نوشته اند به هرحال استاد كل اين سكانس را عالي اجرا كرده است.
يكي از نقش هاي دوست داشتني پاچينو كه خيلي هم عالي اجرا كرده در فيلم ديك تريسي است.
از این دست سکانسها در بازیهای پاچینو بسیارند.آنچه را حافظه یاری داد نوشتم.
Haet
مخمصه ترجمه شده؟ این بار رسانه ملی ترجمه صحیح عنوان این فیلم را به کار برد.یعد از ترجمه نادرست و شاید اگر دقیقتر بخواهم بگویم ترجمه کمیک عناوین فیلمهای کلترال و محبوبه میلیون دلاری و تعویض داستان جناب آقای هومر ،این بار شاهد دقت رسانه ملی خود بودیم


.
كلمه اي چند پهلوست و هم به معني التهاب و گرماست وهم خشم و عصبانيت وهم به معني مخمصه. اما به شواهد داخل فيلم كه وينسنت در بين تبهكاران به معروف است و همان جمله معروف دنيرو كه مي گويد به هر چيز، اون قدر دلبستگي پيدا كن كه بتوني اگر در مخمصه افتادي ظرف سي ثانيه از اون دل بكني ، مخمصه ترجمه دقيق عبارت
Heat
است .
فيلم مخمصه از مناظر مختلف، فيلم برجسته ای است. فيلمی در ژانر جنايت و درام که با داستان فوق العاده زيبای خود تماشاگر را هر لحظه با هيجانی جديد درگير ميسازد.
فيلم جدا از روايت داستان يک گروه جنايتکار، به روابط موجود بين کاراکترها زيرکانه پرداخته است. مشکلات خانوادگی هريک از شخصيتهای داستان را ورای روايت داستان و برخوردهای اجتماعی آنان، مورد کنکاش قرار داده است.
داستان این فیلم به مشکلات زندگی خانوادگی هر يک از اعضای خانواده کارآگاه وينسنت هانا (که آل پاچينو نقش او را بازی کرده است) يا مشکلات زناشويي کريس (با بازی ول کيلمر) پرداخته، بلکه حتی از حضور کوتاه آن کارگر سياهپوست رستوران که بعنوان راننده گروه در دزدی بانک کشته شد نگذشته است. شخصيت او را کاملا جای انداخته، حس تحقير شدن و گريه او را به ما منتقل کرده، لحظه تصميم گيری او را بين يک زندگی سالم ولی با تحقير و بدون منزلت اجتماعی در مقابل يک زندگی کثيف ولی شايد با ثروت و منزلت اجتماعی به خوبی نمايش داده و با يک پايان تلخ و بهت نامزدش پس از شنيدن خبر مرگ وی داوری را بر عهده تماشاگر گذاشته است. اين همه در چند دقيقه حضور کوتاه يک بازيگر ميسر شده است. يک شخصيت پردازی محير العقول.
بگذريم از تمامی نکات ريز شخصيت پردازی دو بازيگر اصلی فيلم: رابرت دو نيرو و آل پاچينو.
و اما در مورد رويارويي دو فوق ستاره سينمای جهان: رابرت دونيرو و ال پاچينو.
اين تنها فيلمی است که اين دو بازيگر در مقابل يکديگر بازی ميکنند. يک نمونه بسيار زيبا.
نوع داستان و شخصيتهايي که هريک از اين دو، نقش آنها را ايفا ميکنند به جذابيت فيلم بسيار کمک کرده است.
دونيرو در نقش يک رييس گروه خلافکار که شخصيتی کاريزما است و به روابط خانوادگی اعضای گروه نيز ميپردازد و آن را سامان ميدهد.
ال پاچينو در نقش يک رييس پليس بسيار زبردست و تيزهوش با موفقيتهای بسيار کاری ولی ناموفق در زندگي خانوادگی.
فضاسازيهای مناسب، داستان کاملا منطقی و به دور از هرگونه بزرگ يا کوچکنمايي، پرداخت مناسب هريک از شخصيتها، بازيهای بسيار خوب هر يک از ديگر بازيگران مانند ول کيلمر، تام سيزمور، اشلی جاد فيلم را در حد يک فيلم بسيار خوش ساخت و کم نظير بالا کشيده است.
آنچه که در اين فيلم برای من درس آموز بود صحنه های کوتاه و پلانهای کوچکی بود که با يک ديالوگ کوتاه يا يک کلوزآپ چهره بازيگر، مفاهيم خود را به روشنی و فصاحت بيان تصويری بيان مينمود. از اين دست ميتوان به صحنه های زير اشاره کرد:
پايين آمدن با شور و نشاط ال پاچينو از پله های بيمارستان هنگاميکه همسرش را به جهت يک مشکل کاری ترک ميکرد!
چهره شديدا نگران اشلی جاد هنگاميکه مامور، دستور بازرسی ماشين ول کيلمر را با بيسيم اعلام کرد!
بهت ايدي (با بازي ايمي برنمان) هنگاميکه دونيرو در يک چشم برهم زدنی او را کنار ماشين تنها ميگذارد!
و صحنه پايانی فيلم: دو شخصيت متضاد ولی با احساس نزديکی دست در دست يکديگر، پليسی موفق ولی شايد مغموم از اين موفقيت و سرنوشتی که ميتوانست به گونه ای ديگر رقم خورد تنها به خاطر يک سايه!
"به تو گفتم که من ديگه اونجا بر نميگردم!"
آنچه در نگاه اول مخمصه را چنين جذاب و گيرا نشان ميدهد جدا از فضاسازي دقيق و انتخاب بازيگران و بازيهاي زيبا و فيلمبرداري ماهرانه و موسيقي دلنشين , شخصيت پردازي به غايت پيچيده و حرفه اي آنست.مايكل مان از تلفيق كليشه هايي كه استفاده نامناسب از هر كدام مي تواند يك اثر خوب را به اثري معمولي تبديل كند (دزدها وپليسهايي كه در اخلاق هيچ برتري اي نسبت به هم ندارند)چنان اثر محكمي ساخته كه تا مدتها پس از تماشاي آن درگير قضيه و ديالوگهاي جذاب فيلم هستيم. بازيها حتي در نقشهاي فرعي نيز به مدد فضاسازي دقيق همه عالي هستند . فيلم علاوه بر حضور دو اسطوره بازيگري جهان( ال پاچينو - رابرت دنيرو ) از حضور بازيگران برجسته ديگري نيز بهره برده است. حان وويت, اشلي جاد, ناتالي پورتمن, تام سيزمور, آ ل كيلمر و وايلي برونمان در نقشهايشان خوش درخشيده اند. فيلمبرداري عالي دانته اسپينوتي در چند صحنه از جمله صحنه ورود وينسنت و همكارش به محل كار خبرچين اداره پليس بسيار تحسين برانگيز است. طراحي صحنه وتدوين بخصوص در سكانسهاي سرقت ا ز ماشين بورس وبعدتر سرقت از بانك و درگيري خونين باپليس ( كه مان آنرا در پنج آخر هفته در لس آنجلس فيلمبرداري كرده ) بسيار چشمگير است.
همچنين موسيقي گلدنتال در سكانس كشاندن كريس به بهانه حضور همسرش در تله اداره پليس و بعداز آن و بالاخره آخرين قطعه موسيقي كه از آخرين صحبتهاي وينسنت و نيل در سكانس پاياني آغاز مي شود و تا اواسط تيتراژ هم مي ايد دلنشين از كار درامده است( قطعاتي ازاين موسيقي در فيلم بعدي مان يعني افشاگر نيز شنيده مي شود)
مشكل بازيهاي دو بازيگر اصلي فيلم و چارچوب و پرداخت كلي فيلمنامه جدا ناپذيرند. ديالوگها چنان به صورت و سيرت بازيگران جاري مي شود كه گويي هيچكس ديگرقادر نيست اين ديالوگها را ادا كند. پاچينو با حركتهاي سريع و بيروني دست و جويدن آدامس كه به ترجيع بند اعمال خود, و دنيرو با نگاههاي بي نظيرش كه اوج آن در سكانس گفتگوي دو نفره در رستوران است ( كه مان ادعا ميكند انرا با يك برداشت وبا دو دوربين گرفته ).صحنه هاي درخشان فيلم از جمله شوخي با تلويزيون در خانه وينسنت يا گفتگوي كريس و نيل و يا عكس گرفتن نيل از گروه پليس در بارانداز و مراقبت و ديده باني پليس از مقدمات سرقت از بانك و فهميدن آن توسط مك كالي و بخصوص گفتگوهاي دو نفره بدون بازيهاي درخشان مبدل به صحنه هاي ملال آور و بي رمق ميشوند.
مخمصه در اكران عمومي با اقبال روبرو نشد اما چند سال بعد از اكرانش تبديل به يكي از محبوب ترين فيلمهاي دهه 90 شد و طرفدران خاص خود را پيدا كرد.شيوه داستان گويي مان دراين فيلم وام گرفته از ساخته هاي قبلي او خصوصا سريالهاي تلويزيوني اوست كه اصلا مخمصه بازسازي یک سريال است. همچنين او در فيلمهاي سينمايي اش يعني شكارچي انسان و سپس اخرين بازمانده ماهيكانها با نشان دادن زندگي خصوصي قهرمانان و ويژگيها ي آن باعث هم ذات پنداري با قهرمانان اين فيلمها مي شود و هرچه از فيلم ميگذرد احساس نزديكي بيشتري حتي با ضد قهرمانان آن ميكنيم . هر چند در مخمصه مرزي بين قهرمان و ضد قهرمان وجود ندارد و پليسها به همان اندازه .خوبند كه دزدان بدند. و اصولا وينسنت زندگي نكبت بار تري نسبت به نيل دارد
مخمصه يك فيلم با مضمون كليشه اي دزد و پليس نيست همچنان كه اثري گنگستري - حماسي (مثل پدر خوانده و نه قسمت دوم و سوم آن )هم نيست. لحظه روايت زندگي عجيب و پر مخاطره دزدان و پليسهايي است كه وجود يكديگر را پذيرفته اند و براي بقايشان مبارزه مي كنند و هيچكدام هم زندگي خصوصي موفقي ندارند (در همان صحنه معروف گفتگوي داخل رستوران دنيرو در جواب پاچينو در مورد زندگي فاجعه آميز او مي گويد : چطور انتظار داري تمام ساعات شبانه روز را دنبال امثال من باشي و زندگي خصوصي موفقي هم داشته باشي.
مخمصه راجع به آدمهايي است كه غرق در كار خويشند و بنا به خصوصيت شغلي شان بايد در سي ثانيه ازدلبستگي هاي خصوصي دل بر كنند. چهره مغموم و فلاكت بار پاچينو بعد از كشتن دنيرو درسكانس پاياني مؤيد همين نكته است . او باز هم بايد دنبال افرادي اين چنين باشد و زندگي خصوصي خوبي هم ندارد و جهنم براي او همچنان ادامه دارد . از كجا معلوم حريف بعدي به همين اخلاقيات هم پايبند باشد, اين خود داستان ديگري است.
سلام دوستان در این صفحه چند قسمت ویدیو ای از آل هست حتمآ دانلود کنید و ببینید :
http://video.search.yahoo.com/search/video?p=al%20pacino&ei=UTF-8&fr=FP-tab-img-t&x=wrt&fr2=tab-aud


اگر همکاری کنیم خوب میشه ها ؟
آدرشم این هست :

آل پاچینو و رابرت دونیرو بترتیب 64 و 61 ساله هستند و شاید این سنین دیگر برای خلق یک شاهکار بیادماندنی کمی زیاد باشد. هرچند مثلا هنری فاندا و کاترین هپبورن که در سال 1981، 76 و 74 ساله بودند با بازی در On Golden Pond نشان دادند که غیرممکن، ممکن است؛ ولی، باید بسیار خوشبین بود تا انتظار شگفتی دیگری را از پاچینو و دونیرو داشته باشیم. سینمای امریکا سینمایی نیست که در آن پیرمردهای شصت و چندساله بتوانند آقایی کنند. همانگونه که روزگاری دونیرو، مارلون براندوی جوان لقب گرفته بود، امروز هم باید منتظر باشیم تا یک نابغه دیگر از راه برسد تا رابرت دونیروی جوان نامیده شود، چیزی که امروزه بیشتر به یک رویای شیرین شباهت دارد. در مورد پاچینو اوضاع بمراتب بدتر است، زیرا او روشی را در بازیگری نشانمان داد که منحصربفرد بود و بعد از او هیچکس نتوانست آن را با غنای پاچینو ارائه کند. با اینکه اندکی سرحالتر از دونیروست، اما او هم کم کم باید به حاشیه نشینی و حضورهای افتخاری (Cameo) عادت کند. بازیهایی که در این چند ساله از آنان دیده ام، طبق معمول در سطح بالایی بوده اند، اما نه در حد نامشان. اگر هر بازیگر دیگری چنین نقش آفرینیهایی داشت، قطعا بعنوان یک افتخار در کارنامه اش ثبت میشد، اما متاسفانه (یا خوشبختانه!) فیلمهای اخیر این دو، بین انبوه فیلمهای درخشانشان گم میشود.
منبع:
این وبلاگ و http://psycho.blogsky.com
بازی در تاتر مولفه هایی دارد که آنرا از بازیگری جلوی دوربین کاملا متمایز میکند. بازیگر تاتر - برخلاف سینما - ابزارهای اضافی بسیار کمتری در اختیار دارد. در سینما زمین و زمان دست بدست هم داده اند تا تاثیر مورد نظرشان را تمام و کمال بر تماشاچی بدبخت بگذارند. بازیگر، مجازی است و فاصله شما با او ثابت نیست، زوایایی که به او نگاه میکنید نیز ثابت نیستند. توی سینما با یک چیزی به نام قاب بندی و دکوپاژ سروکار داریم که در تاتر نداریم، یا اگر داریم با معنا و میزان تاثیری کامل متفاوت. نوع لنز و بطور کلی عاملی بنام دوربین نیز تاثیر مهمی در چگونگی نشان داده شدن آنچه جلوی آن میگذرد دارد و... لذا در تاتر بازیگر با صرف انرژی بیشتر نوع بازی متفاوتی را ارائه میکند. همین موضوع باعث میشود که در سینما بطور کلی "بازی تاتری" مفهوم پیدا کند و آنرا برای بازی بازیگر یک خصیصه منفی بشمارند؛ آنهم نه همیشه.
آل پاچینو از معدود بازیگران مطرح سینمای جهان است که تجربیاتی طولانی مدت در تاتر دارد (نمونه های مهم دیگر، مثل مثلا Ben Kingsley واقعا کمیابند). پاچینو هنگامی که در سال 1969 پا به عرصه سینما گذاشت، بازیگری کارکشته بود، چرا که کل دهه 60 را به بازیگری در تاتر حرفه ای گذرانده بود و در نتیجه بسرعت در سینما جای خودش را باز کرد (پدرخوانده سومین کار سینمایی اوست). فعالیت او در دهه 70 و 80 در سینم باعث جدایی او و تاتر نشد و حتی در سال 1977 برنده جایزه تونی شد. در حالیکه بخاطر بازی در صورت زخمی دوباره مورد توجه همگان قرار گرفته بود، از 1985 تا 1989 برای 4 سال بطور کامل سینما را رها کرد و صرفا به تجربه دوباره تاتر پرداخت و بازگشتش به سینما در اوخر این دهه (Sea of Love – 1989) نیز با قدرت تمام همراه بود؛ چیزی که غیر از این از او انتظار نمیرفت! پاچینو از 1970 تا 1990 چندان پرکار نبود. دردهه 80 فقط در 4 فیلم بازی کرد و در دهه 70 هم با 9 فیلمی که بازی کرد 5 بار نامزد جایزه اسکار شد.
سابقه بازی در تاتر در نحوه بازی او در سینما تاثیر گذاشته است و همین سبب شده که صاحب سبک منحصر بفردی در بازی باشد. او به حرکات انفجاری - تغییرات ناگهانی و جهشی - در بازی خود مشهور است (عین رایان گیگز!)، طوریکه یکی از اولین ویژگیهایی که برای ال پاچینو ذکر میکنند، Explosive بودن بازی اوست. در نتیجه او بارها ایفاگر نقش کاراکترهای عصبی بوده و توی بازیهای مهمش این ویژگی کاملا دیده میشود. اما آنچه که او را از بقیه متمایز میکند، عمق بخشیدن به این کاراکترهاست؛ داد و فریادهای دیوانه وار چیزی نیست که از بازیگری چون او انتظار میرود. عصبیتی که پاچینو ارائه میکند اغلب همراه با نوعی خشونت همراه است. بهمین خاطر یکی دیگر از صفات کاراکترهایش Violate بودن آنهاست. البته این خشونت پیچیدگیهایی دارد که سبب میشود برای تماشاگر آزاردهنده جلوه نکند و کاملا پذیرفتنی باشد.
و نهایتا یک انتقاد کوچک: گمان میکنم پاچینو برای نقشهایی که در دهه 90 و بخصوص اواخر آن بازی کرده، یکی از پارامترهایی که در نظر گرفته همین موضوع بوده، نمیدانم چرا، ولی انگار او اصرار دارد در هر فیلمی این حرکات انفجاری خود را بنمایش بگذارد. نتیجه اینکه، آن پیچیدگیهای سابق در بازیهایش کمتر شده اند و چندان به چشم نمیایند.
... رابرت دونیرو اما، راه و روشی متفاوت دارد. تا بعد...
منبع :
این وبلاگ و http://psycho.blogsky.com
![]() |
|
بازیهای آل پاچینو نوعاً بسیار انرژیک و برون گرا هستند که شاید میراث سالهای طولانی بازی در صحنه تاتر باشد، اما هر چه که هست باعث شده که نحوه بازی او بین هنرپیشگان مطرح، مطلقا منحصربفرد باشد. خیلی بعید است تابحال جملاتی شبیه: "فلانی فکر میکنه آل پاچینوئه" یا "ادای آل پاچینو رو درآوردن" را نشنیده باشید. همه اینها نشان میدهد که ما آل پاچینو را بعنوان یک بازیگر بزرگ قبول داریم، ربطی هم به این ندارد که ما چقدر از فن بازیگری سر درمیاوریم یا فاکتورهای لازم را برای خوب بودن یک بازیگر میشناسیم (خیلیها عبارت "آل پاچینو" را بکار میبرند بدون آنکه فیلمی از او دیده باشند یا حتی دقیقا بدانند آل پاچینو چیست! بنظر من امروزه استفاده از عبارت آل پاچینو به یک خرده فرهنگ تبدیل شده). یکی از دلایلش این است که ما چیزی را که بچشم میاید بخاطر میسپاریم. اگر بازیگری نقش یک راننده تاکسی عادی را طوری بازی کند که آن راننده کاملا عادی بنظر برسد، آنوقت کار بسیار مهمی انجام داده است، اما این از چشم ما پنهان میماند، چون همه چیز عادی بنظر رسیده و ما چیزی بچشممان نیامده است. اما بازیهای پاچینو ابدا چنین نیست. او اگر راننده را بازی کند، ما واقعا در فیلم یک راننده معمولی را میبینیم و هیچ سندی هم نداریم که بگوییم این راننده به فلان دلیل، عادی نبود؛ اما بازی پاچینو مشخصه هایی دارد که نقش را کاملا نشانمان میدهد و ما احساس میکنیم که او راننده را خیلی خوب "بازی" کرده. بازی آل پاچینو "کل واحد"ی است که در هر فیلم رنگ و لباس عوض میکند و بشکلی درمیاید. اما گویی یک شخصیت اصلی وجود دارد که در همه فیلمها حضور دارد. ما از آل پاچینو بطور کلی تصوری داریم که ثابت است و هر فیلم او را هم مصداقی برای آن میبینیم. این شخصیت کلی یکبار به شکل یک دزد درمیاید، یکبار به شکل یک پلیس، یکبار به شکل یک گنگستر، یکبار به شکل یک معتاد و...اما ما در همه آنها شخص واحدی را مشاهده میکنیم. انگار بین مثلا سانی در بعدازظهر سگی (1975 - سیدنی لومت) و سرهنگ در بوی خوش زن (1992 - مارتین برست) شباهتهایی هست، حتی با وجود اینکه دو دهه اختلاف سن دارند. انگار این شباهتها بین خیلی از کسانی است که پاچینو آنها را نشانمان داده. گویی روح واحدی در کالبد همه شان هست. این روح هم از تکنیک بازیگری پاچینو نشأت میگیرد. عصبانی یا عصبی شدنهای او کمابیش مشابه هم است یا از فرمهای کلی معدودی تبعیت میکند، همینطور مثلا تأسف خوردنش، یا خستگی اش. اینها همه مثل هم بنظر میرسند چون کارخانه تولیدی همه شان "تکنیک پاچینو" است. اما او هر بار با توجه به کاراکتر، رنگ و لعاب خاصی به آن بخشیده. شیوه خاص او باعث شده که اگرچه بعنوان نمونه، یاغیگری ای که در شخصیتها میبینیم مشابه هم هستند، اما هرگز نمیتوان گفت که "پاچینو کاری نکرده و این نمایش یاغیگری را میتوان به جای آن یکی هم استفاده کرد." چون هر یک برای آن کاراکتر خاص در شرایط همان یک فیلم Customize شده است. | |
|
http://alpacino-love.blogfa.com & http://psycho.blogsky.com
| |
امروز دومین سال است که وبلاگ من از شروعش در میهن بلاگ و در ادامه اش در بلاگفا با شما دوستان همراه است و نظرات پر بار شما ![]()
باعث امیدواری می باشد که در ادامه ی کار مستعد باشیم .
چند تا عکس توپم واسه ی تولد ۲ سالگی وبلاگ شما :






عشقه ما کاشکی همینجوری بمونه... ![]()
![]()
![]()




۰


